تا بی انتها موازی
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳٠ : توسط : روشنک

کاشکی کاغذ دلم را پاره نمی کردی

کاشکی دستهايت مرا

 تا می کرد از روی خطوط موازي 

 مورب

که به آبی بی انتهای می رسد

کاش يک موشک کاغذی بودم

کاغذی...

تا در آن آبی خلوت پرواز کنم

تا رهايم کنی در گذشته های دور

 در عمق خاطرات موازی که می نوشتی بر بالاهای تنم


 
چرا؟ مگه من چيکارت کردم؟
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٦ : توسط : روشنک

صدای شکستن دلم رو شنيدی؟

و بوی گند غرورم که له شد؟

و احساسی که به گه کشيده شد؟...


 
در همين نزديکی...
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٩ : توسط : روشنک

دلم برايت تنگ شده...

تو را می بينم.

صدايت را می شنوم

و احساسم بودنت رادر تنم،

مور مور می کند.

امادلم برايت تنگ می شود...

پنجره ها را باز کرده ام

تا از ميان نسيم

 دستان عاطفه ات ،

پريشانی ام را نوازش کند و

و من بار ديگر تو را در خود بيابم .

در خود

بيابم.

 


 
باغچه ی پاييز
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٥ : توسط : روشنک

هزار سال فاصله است.

هزار سال

تا بی نهايت سبزی که تو می گويی.

و من در ابتدای اولين ثانيه ام،

و جاده نا هموار

بی يار و بی دلدار.

.

و من در حسرت تو کز کرده ام

 کنار باغچه ی سرد پاييز

که می گفتی:

”بی نهايت سبز است.

سبز است بی نهايت.“

و خيره شده ام به تو

به چشمانت

که در نهايت سياهی سبزند

و پژواک سبزينگی را به من هديه می دهند.

 

 

 

 


 
ميم...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤ : توسط : روشنک

آخرين کامنت منو به ياد فيلم درخت گلابی انداخت

ميمچه خانوم . . .

يه دوست خوب هم دارم به نان ميم آندر لاين.

ولی اين ميم يه ميم تازه است.