امشب
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳۱ : توسط : روشنک

 

 

باران می بارد.

و من در ساحل نمناک پنجره،

دراز کشيده ام.

 

نسيم تابستانی،

موهايم را چنگ می زند

و پرده ی توری صورتم را نوازش می کند.

 

چشم آسمان برق می زند

و عطر ياس

از آنطرفتر،

از حياط همسايه،

تنم را مور مور می کند.

 

و من

به فردا فکر می کنم،

به فردا

که تو می آيی

و من دلم را می سپارم به تو،

تا برايت تنگ نشود.

 

 

 

 

 

 


 
می دانی؟
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٥ : توسط : روشنک

روز مرا تشر می زند

وگونه ام را با کشيده ای

می نوازد.

و من

بغض کهنه ام را،

قورت می دهم

بی آنکه قطره ای حرام شود.

و

به آشفتگی گيسوان شب پناه می برم

تا  پژواک هق هق شبانه ام

در سياهی آن

گم شود.

 

نمی دانم،

نمی دانم دلم گرفته؟

يا  بهانه ی تو را گرفته؟


 
وقتی که نيستی...
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۳ : توسط : روشنک

زار می زند

آسمان زار می زند.

ستاره خودش را حلق آويز کرده ،

بيد موهايش را می کشد

باد به چشم آفتاب شن می پاشد

و رود خشم را

به صو رتم تف می کند.

تف می کند.

تف می کند.

 


 
يتيم!
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۱ : توسط : روشنک

زير بوته به دنيا آمدم،

زير بوته.

دشت خانه ام

و آسمان

سايبان روزهای هزارساله ام.

و شب

انتهای آرزويم،

وقتی که

آفتاب ،

پوست باکره ام را با انگشت شلاق می نواخت.

و اينک در انتهای دشت

در انطباق افق با احساسم ،

 کودک عشق

زنگوله ی تابوتم شده!

 


 
عاشقانه ی ۲
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۸ : توسط : روشنک

ژرفای نگاه پاکيزه ات را

تاب نمی آورم.

خوب شد

به رويم نمی آوری که

دوستت دارم.


 
عاشقانه ی ۱
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٥ : توسط : روشنک

کاش غرورت می گذاشت

که به من بگويی؛

می دانی که

چقدر دوستت دارم...


 
به من بگو که:
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۸ : توسط : روشنک

از عشق چه توقعی می توان داشت؟

ويا

عشق بايد برای ما چه کند؟


 
آمدی؟
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٦ : توسط : روشنک

همينکه بدانم

ستاره ی چشمان توست

 که در آسمان  شهرم سو سو می زند،

بغض بی بهانه ام در مان می شود.


 
وقتی که نيستی
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢ : توسط : روشنک

وقتی که نيستی

در حوالی عشق ،

گم می شوم .

...

در خانه ام،

حتی در خانه ام

گم می شوم.

وآنقدر گريه می کنم

تا بيايی

وپيدايم کنی...