برای ندا
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٦ : توسط : روشنک

در ازدحام بی کسی،

و در هجوم تلخ نبودنت،

حضورت آنچنان در کنج ذهنم رسوب کرده

که يادت

با خطوط پيکرت،

 در گريه های شبانه ام يکی می شود.

آنگاه

سايه ی دستهايت را

بر شانه ی تنهائيم حس می کنم.

و عطر تنت را

در خاطراتم بو می کشم.


 
تويی که نمی شناختمت
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٧ : توسط : روشنک

تو را می شناسم

 

تنها اندکی قبل از تولدم.

آنروز ها که در گور زندگی،

حسرت فاتحه ای بر دلم بود،

و چشمم به دست مرده شوی

تا قطره ای محبت خير من کند.

و تو

از سردی گور

مرا گرفتی و معلق،

در برهوت ميان آسمان و زمين انديشه ام

به گريه واداشتی،

و به زندگی

به زندگی...

 


 
سکوت
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٥ : توسط : روشنک

چه خوب است

وقتی که به تو زل می زنم

و تو انعکاس عشق را

در چشمهايم  می خوانی،

به رويم نمی آوری .