تو ميگی طاقت ميارم؟
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱ : توسط : روشنک

اگر دلت خواست

اين خطوط را پاک کن.

. . .

با مداد نوشتم،

و کمرنگ،

به تلخی.

مثل عبور تو از کنار من.کمرنگ.

کاش هيچ وقت نمی ديدمت.

آنروزها ،

آنروزها که بچه بوديم،

و من بيشتر،

”ما بيشتر“

آنجا که در کنار هم روئيديم،

ومن تو را

...

می دانی هميشه می ترسم،

هميشه .

نکند اين باريکه ی پيوند. . .

می دانی ؟

از ما دونفر ،

آنکس که تنها تر است،

من نيستم.

و تو آنقدر هوشيار  هستی

که اين را بدانی.

و آنقدر مغرور،

که به زبان نياوری.

اگر دلت خواست،

اين خطوط را

پاک کن

...

راستی

فردا که نيستی،

نشانی ات را از که بگيرم؟

نکند اين باريکه ی پيوند...

کاش هيچ وقت نمی ديدمت...

با مداد نوشتم و کمرنگ،

اگر خواستی اين خطوط را پاک کن.

 

 


 
تو را آه کشيده ام
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٧ : توسط : روشنک

غروب شد.

امروز هم غروب شد،

و چشمان من هنوز

سهم خود را نگرفته اند.

غروب شد و من

متن خوشبوی کلامت را ،

از لابلای احساس باکره ات

در نيافتم.

لا اقل بيا

بيا

در سياهی اين شب تار،

در افق بی انتهای انتظارم،

 ستاره ام شو .

در دور دست ،

سو سو بزن برايم.

 سو سو بزن برايم تمام شب را ،

تا انتهای بی خوابی های عاشقانه .

که من اين غروب آخرين را

از ميان سابقه ی چشمانم،

ستاره باران می بينم.

سو سو بزن برايم،

در آن دور دستها

 که فقط دست خاطرات به تو می رسد .

سو سو بزن ای تک ستاره ی آسمان من ،

که من در اين فاصله تو را ،

آه کشيده ام.


 
اينجا برای از تو نوشتن فضا کم است
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢ : توسط : روشنک

مرا که می شناسی؟

من ساحلم ،تشنه و منتظر

و تو

 آن موجی که می آيی و می روی.

و با هر خيزش پر شورت

ذرات وجودم را در خود غرق می کنی.

و

با خود می بری،

می بری.

به کجا؟

به دريای درونت،دلم را با خود می بری .

و من ذره ذره ،

در تو

محو می شوم.

وقتی که دور می شوی ـآرامترم ـ به اميد آمدن دوباره ات.

و وقتی که می آيی

فرو می ريزم،

مثل دانه های ماسه،

در دل موج .

فرو می ريزم.

دلم می خواهد بدانی،حالا که هستی

در بزم پر شکوه بوسه ی موج بر لب ساحل،

بيشتر دلم برايت تنگ می شود.

عشق هم بهانه ايست برای با تو بودن...

به ساحل دلم بيا ،

جايی که که يادت در آن پرسه می زند.


 
چقدر می ارزی!
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٩ : توسط : روشنک

. . .

. . .

 در ازدحام خاکستری شهر،

وقتی به نيمکت پارک پناه می برم،

صدای بلوغ برگها را می شنوم

که در گوش باد پچ پچ می کنند.

چشمانم را می بندم؛

چشمانت گشوده می شوند.

مثل پنجره ای که آسمان را قاب گرفته است.

نگاهت،

مرا

می خواند.

مرا ـ از بر ـ می خواند،

و شعرهايی که هرگز نسروده ام را.

نگاهم را

از نگاهت می دزدم.

تا تکرار اندوه،

در آيينه ی چشمانت

 حسرت مضاعف نشود .

نگاهم را از نگاهت  می دزدم

و سهم خودم را از چشمانت قاپ می زنم.

. . .

چشمانم  را باز می کنم

شهر هجوم می آورد بر خيال چشمانت.

من اما،

نه در شهر ،

که در رويای ديدارت

گم می شوم.

                                                ********

با خودم گفتم :

فرصت که هست ،اشک هم که می آيد

پس گريه کن.


 
خوبی؟
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ : توسط : روشنک

چرا هر چی صدات می کنم

جوابمو نمی دی؟

مگه فريادمو نمی شنوی؟


 
يه بسته ی هزار تايی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸ : توسط : روشنک

چقدر دير بود

وقتی دوباره در حوالی تو پيدا شدم.

و تو چه وفادار  عشق را

تلفظ کردی ،

در حاليکه تراکم زندگی ،

زنی ديگررا در من تکرار می کرد.

. . .

 من بارها

در گوشه های ذهنم کز کردم،

و فرياد کشيدم:

”نگران من نباش دستهايت را رها می کنم“

سهم من از زندگی ،

واژه هايی است که ديگر از زبانت نمی شنوم.

و معنای  عشق نيز در سرنوشت من ،

با تو،

هميشه،

با خيال تو زيستن است.

. . .

می دانی

اکنون دلم تنگ است !

دلم برای وسعت

نگاه ابريت تنگ است!


 
من خودم مسخره ترين آدم روزگارم
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦ : توسط : روشنک

ميدون نقش جهان اصفهان رفتی؟مسجد امام چی؟

اونجا که کاشيکاريها ،تو يه قنوت آبی، همه ی دعا ها رو اجابت می کنن.وقتی که

اونروزا اين مسجد و می ديدم خيلی به هم ريخته بودم ،خيلی .با اينکه مست نمای

 زيبای مسجد شده بودم اما دلم  راضی نمی شدتا تمام شکوه و جبروتی که  تو

 ذهنم بود رو خلاصه کنم به  معماری اين بنا. . .  

بگذار با ترنم مستانه بگذرد                   

 اين چند کوچه تا جبروتی که پيش روست

همينجوری واسه خودم می چرخيدم که دو طرف مسجدحياط کوچیکی پيدا کردم .

دو توتستان سبز ديدم با نهالهايی سبزتر، با ميوه های کال .اونجا بود که گفتم آهان

خودشه ،اينه ،اوج شکوه، اين زيبايی کاله. . .

چقد بهتر بودم.

وا می نهيم خستگی خاطرات را

در سايه سار خلوت توتی که آرزوست

هنوز که هنوزه دنبال اون زيبايی کال می گردم و اون خلوت سبز توتستان که...

بگذريم.

ما را خوش است سير سکوتی که پيش روست

شيوايی دو دست قنوتی که پيش روست.

 

 


 
مکمل
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٤ : توسط : روشنک

آخرين لحظه ها را هيچ وقت فراموش نمی کنم،

و سکوت مهربانت را .

ونجابت چشمانت  را

وقتی که از اشک هم گريان تر بود.

آخرين لحظه ها را هيچ وقت فراموش نمی کنم،

و دستانت را که از من دريغ کردی.

و چه خوب کردی

بگذار مزه ی حسرت

تا آستانه ی پيری،پوستم را مور مور کند.