پلهای پشت سر( اعم از هوايی و غير هوايی)
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٧ : توسط : روشنک

...هميشه همينجوريه!عين ماست می مونه،اصلا نمی تونه قوه ی غضبيه ی آدمو

ارضاء کنه،هر چی فرياد داشتم بر سرش کشيدم،هرچی از دهنم در اومد بهش

گفتم،داد ، فرياد، فحش ولی اون  فقط نقش يه ويرگول بيچاره رو بازی کرد ميون

بد و بيراه هايی که من نثارش می کردم .نا گفته نمونه بعضی وقتا هم می گفت:

باشه بعدا در باره اين موضوع حرف می زنيم ، تو خودت و ناراحت نکن .بعد هم

 برا حسن ختام بدون خداحافظی گوشی رو کوبوندم زمين و نيم ساعت بعد عين

 سگ پشيمون شدم...

می دونستم اگه پلهای پشت سرم هم خراب شده باشن ،يه مهندس مهربون هست

که درستشون کنه و يه ملاتی به نام محبت وجود داره که شکافها رو ترميم کنه

و دلهای شکسته رو بند بزنه.

می دونی من هيچ وقت فکر نمی کنم منت کشی کار بديه ،چون هيچ وقت هم

فکر نميکنم که داد و هوار کردن کار بديه ،خب ما اينجوريم ديگه...

 

 


 
نزديکتر بيا...
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤ : توسط : روشنک

می خواستم به سفارش روبی يه متن خودمونی بنويسم ولی باشه برای فردا....

...

کاش می شد

دلم را

با تمام کوچکی و گرفتگی اش ،

به تو هديه کنم

تا زيباييت را

در آينه ی دلم  تماشا کنی

وبه سويم باز گردی

و بدانی بزرگترين خانه برای تو

همين دل  گرفته ی من است....

 


 
انگشتتو نکن تو سمنو
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۳ : توسط : روشنک

شکوفه های صورتيِ به،

از ديوار همسايه،

 سرک کشيده اند 

و عطر گسشان را

به خانه ام می پاشند.

...چقدر اين ماهی

در تنگنايِ تنگ،

 ليز می خورد؟

...

  سبزه ها

 باگردنی کج

رديف به رديف ،

صف کشيده اند

تا تو آنها را بخری...

 


 
ارباب خودم سلام عليکم
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٧ : توسط : روشنک

عيد يعنی

کندن پولک ماهی ها

بريدن سر سيرها

و کشتن بابونه.

عيد يعنی فرار مردها

از خواهش نگاه رفته گر در کوچه.

وتلخی بادامی

که تو تف می کنی کنار بشقابت

عيد يعنی

خانه تکانی مادر

و اعتراض همسايه

به لکه های گلی رنگ قالی ما

که پرده های تور سفيدش را چرک می کند


 
سرها در اهتزاز
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳ : توسط : روشنک

هر چه فکر می کنم

تو زيبا تر شده ای...

باد که دست می کشد

 لابلای گيسوانت

دلم می ريزد.

و

اينچنين که خيره ای

سياهی چشمانت

ابروی شکسته ات را

از ياد می برد و

لبخند شيرينت

لبم را می گشايد .

افسوس

کاش دندانهايت نشکسته بود ؛

 دست ماهتاب هم درد نکند                                  

 نور می پاشد به صورتت…

 

                                      

 

 

 


 
نمناکی خاک مرا مست می کند...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۱ : توسط : روشنک

وه...

اين عکس ماهست که رود

قابش گرفته؟

يا که آفتاب است

که پنجه در آب می کند؟

بنوش مرد فريبا

اين آبی گوارا را؛

بنوش

 تا بوسه ی آب،

بر غنچه ی صورتت،

پيوند رود را

با قبيله ات جاودانه کند.

وتشنگی ،

در آغوش حلقومت

سيراب شود.

 


 
با توام...
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٠ : توسط : روشنک

کاش می شد تو را بوسيد ؛

                                   آنگاه که

                                              پيشانيت از خستگی نمناک است.

کاش می شد تو را بوسيد؛

                                  آنگاه که

                                              چشمانت از زندگی حرف می زند.

کاش می شد تو را بوسيد ؛

                                   آنگاه که

                                               دستانت بخشندگی را درس می دهد.

 

 

 


 
بايد می گفتم...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٥ : توسط : روشنک

دلم فرو ريخت

و کودک عشقت زير آوار مرد.

و من در تعزيت

اين طفل بی گناه،

گيسهای خاطرات پريشانم را

کندم.

و صورت حادثه را

چنگ انداختم.


 
نگفته بودم؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢ : توسط : روشنک

تنم

در رخوت يک تب،

بی تابانه می سوزد

و گلويم آبستن يک بغض است.

تمام  امروز را

مبهوت از  نگاهت ،

به آسمان چشم دوختم 

تا اشک

رسوايم نکند.

...

نگفته بودم

که دلم،

وسعت اين حجم عظيم از عشق را ندارد؟