من اما بد نام میشوم
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦  

انگشتها را نمی بینی

نشانه رفته به سوی من؟

و تو در التهاب تند احساسات

بر موج سواری بی اختیار

هر جا که شد

بی لنگر

بی ناخدا!

و من طناب پاره ای

بی هویت

انکار کردنی

بی نام و نشان

که می دوم در پی فرصتها

که شاید دریغ نشود از من

و کاسه کاسه محبت

گدایی می کنم از ته مانده ی سفره ی دیگران

چه زود حراج شدم

چه بی ارزش

به امید روزی که شاید

گره بخورم

و نامم قلم بخورد

و شاید هرگز

***

چه حیف شد

دین و دنیایم چه حیف!

 و با تو چه همدل می شوند مردمان و چه مهربان

تا در چنگ آیی

و بر موجی که خواهند نشینی

و چه فرقی می کند ؟

زود می گذرد فصل تنهایی

و عادت رسم آدمیزاد است

و فراموشی صفتش

و با تو همدردند که عجب

حیف می شدی!

و اکنون چقدر خوشبختی!

***

و شاید تن دهی

و انگشت ندامت به دندان

که حیف می شدم

که اسیر شدم

که هزار رنگ بود

که خسته بودم

که گرسنه

که...

من اما بد نام میشوم

و شهر پر است از زنانی که دیروز خوشنام بودند.

 

 

 



 
به خیال میمانستی....
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳  

در حسرت لحظه های دلتنگیت

گلودرد شده ام

بسکه بغض کال قورت داده ام.

دیر شده اما

دیگر نمیگویی

دوستم داری....

 

وخاطره هایم مرده

 وفرسوده

از مرور هر روزه و هر شب

اما باز نمی گردی

کاش هنوز کودک بودی

و بی  پروا ...

کاش

 

 



 
 
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  



 
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  

تنها

دوباره مسیر هزار ساله ی تکرار را

چگونه با تنی خسته

وفرتوت 

 از گذر زمان

تا فراسوهای تجربه

باز کشانم

نه .

من نیستم

این راه ها را هزار بار رفته ام

همراهت اگر شوم

لابد بر دوش توام

و تو در ازدحام جمعییت

در تشیعم...

 

من خسته تر از هر چه احساسم



 
نگران من نباش
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳  

با خودم فکر کردم دیگر ندارمت

اما سیلی روزگار حالیم کرد

که انگار هیچ وقت

مال من نبوده ای

. . .

چه رویای شیرینی

یا چه توهم نابی است  با تو بودن

که

یک لحظه فهمیدنت

تمام  زندگی است

. . .

دلت شور نزد

همه ی لحظه ها یمان را

مثل ساقه های ترد برنج

که هنوز در سبزی شالیزار متولد نشده اند

نشا می زنم

در گل آلود چسبناک زندگیم

که عشق درو کنند مردمان

خوشه خوشه

به فصل برداشت

نگران من نباش

 



 
تو هم اضافه شدی به زخمهای قبلی ام
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠  

نه کبود می شود اینبار

نه تاول می زند از داغ

فقط

دردی می شود نه کهنه تر از دردهای قدیمی که

سوزشش اینبار

به مرگ پیوست می خورد

...

جای افسوس هم نیست

پیر شدم و

توبه ی گرگ مرگ است

انگار

 

 

 



 
 
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠  

آبی ترین فضای دلم گر گرفته است

دستان حادثه  زخم تنم را فشرده است



 
ما کوچیک شوماییم
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  

من عاشق آثار توام

اینو خودت خوب می دونی .

آثار قوی

آثار ضعیف

تلخ

یا شیرین

زیبا و دلفریب

اصلا خود خود فریب.

اما می دونی

کار مارو خودت راست و ریس کن

نه که این بندگون خدا.... نه جان خودت

من عیب دارم!

خودت واسه ما همه چی باش!

جان مولی ما حسابمون خالیه اما رومونو زمین ننداز...

ما اینجا بی کس و کاریم

ما که می گم دونفریم

اینجا غریبیم!



 
مهم نیست که موافقی یا نه!
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

بی تو

ادامه می دهم!

بی هیچ یادی

بی هیچ حسرت و خاطره ای

به خاطر خودم

و به نام او

بی تو...

بقیه ی این سالها را

بی تو می روم.

شاید

درد اینگونه زیستن کمتر باشد

شاید...

اگر هم نبود

طلبکار می شوم

خودم  خودت وخدا را از خودش!

 

 



 
زخمهای عمیق جوش می خورند و می شوند خاطره
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

(حرفهایی از گذشته های نزدیک)

دلم گورستانی است به وسعت رنجی که می کشم.

دلم،

گورستانی است

به قدمت سالهای عمرم،

پر از سنگهای قبر در کنار هم.

و خاطراتم

حک شده بر این سنگهای سیاه

سفید و خاکستری.

خاطرات جوانمرگ شده،

خاطره های کهنه ولی عزیز

خاطره های تلخ.

و روشنک

نام مکرر زنی است

که سال به سال

در من به دنیا آمدو مرد.



 
← صفحه بعد