حس میکنم نبودنت را
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱ : توسط : روشنک
سخت است دوباره از نو شروع کردن باید تمام کرد باید کند
 
ذکر می گویی
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢ : توسط : روشنک

چه میگذرد بر تو که اینچنین بدحالم

زبانت  همراه

دلت  ولگرد کوچه پس کوچه های بالاشهر

چشمت اما راستگو مانده هنوز

دوستم هم دارد

دستهایت تهی شده اند لال

بی زبان

دروغگو

و لبانت که دیگر هیچ

هزار خنده به رو و در

آرزوی رفتن من ....

ذکر میگویند


 
من اما بد نام میشوم
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦ : توسط : روشنک

انگشتها را نمی بینی

نشانه رفته به سوی من؟

و تو در التهاب تند احساسات

بر موج سواری بی اختیار

هر جا که شد

بی لنگر

بی ناخدا!

و من طناب پاره ای

بی هویت

انکار کردنی

بی نام و نشان

که می دوم در پی فرصتها

که شاید دریغ نشود از من

و کاسه کاسه محبت

گدایی می کنم از ته مانده ی سفره ی دیگران

چه زود حراج شدم

چه بی ارزش

به امید روزی که شاید

گره بخورم

و نامم قلم بخورد

و شاید هرگز

***

چه حیف شد

دین و دنیایم چه حیف!

 و با تو چه همدل می شوند مردمان و چه مهربان

تا در چنگ آیی

و بر موجی که خواهند نشینی

و چه فرقی می کند ؟

زود می گذرد فصل تنهایی

و عادت رسم آدمیزاد است

و فراموشی صفتش

و با تو همدردند که عجب

حیف می شدی!

و اکنون چقدر خوشبختی!

***

و شاید تن دهی

و انگشت ندامت به دندان

که حیف می شدم

که اسیر شدم

که هزار رنگ بود

که خسته بودم

که گرسنه

که...

من اما بد نام میشوم

و شهر پر است از زنانی که دیروز خوشنام بودند.

 

 

 


 
به خیال میمانستی....
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳ : توسط : روشنک

در حسرت لحظه های دلتنگیت

گلودرد شده ام

بسکه بغض کال قورت داده ام.

دیر شده اما

دیگر نمیگویی

دوستم داری....

 

وخاطره هایم مرده

 وفرسوده

از مرور هر روزه و هر شب

اما باز نمی گردی

کاش هنوز کودک بودی

و بی  پروا ...

کاش

 

 


 
 
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱ : توسط : روشنک


 
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱ : توسط : روشنک

تنها

دوباره مسیر هزار ساله ی تکرار را

چگونه با تنی خسته

وفرتوت 

 از گذر زمان

تا فراسوهای تجربه

باز کشانم

نه .

من نیستم

این راه ها را هزار بار رفته ام

همراهت اگر شوم

لابد بر دوش توام

و تو در ازدحام جمعییت

در تشیعم...

 

من خسته تر از هر چه احساسم


 
نگران من نباش
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳ : توسط : روشنک

با خودم فکر کردم دیگر ندارمت

اما سیلی روزگار حالیم کرد

که انگار هیچ وقت

مال من نبوده ای

. . .

چه رویای شیرینی

یا چه توهم نابی است  با تو بودن

که

یک لحظه فهمیدنت

تمام  زندگی است

. . .

دلت شور نزد

همه ی لحظه ها یمان را

مثل ساقه های ترد برنج

که هنوز در سبزی شالیزار متولد نشده اند

نشا می زنم

در گل آلود چسبناک زندگیم

که عشق درو کنند مردمان

خوشه خوشه

به فصل برداشت

نگران من نباش

 


 
تو هم اضافه شدی به زخمهای قبلی ام
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠ : توسط : روشنک

نه کبود می شود اینبار

نه تاول می زند از داغ

فقط

دردی می شود نه کهنه تر از دردهای قدیمی که

سوزشش اینبار

به مرگ پیوست می خورد

...

جای افسوس هم نیست

پیر شدم و

توبه ی گرگ مرگ است

انگار

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ : توسط : روشنک

آبی ترین فضای دلم گر گرفته است

دستان حادثه  زخم تنم را فشرده است


 
ما کوچیک شوماییم
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ : توسط : روشنک

من عاشق آثار توام

اینو خودت خوب می دونی .

آثار قوی

آثار ضعیف

تلخ

یا شیرین

زیبا و دلفریب

اصلا خود خود فریب.

اما می دونی

کار مارو خودت راست و ریس کن

نه که این بندگون خدا.... نه جان خودت

من عیب دارم!

خودت واسه ما همه چی باش!

جان مولی ما حسابمون خالیه اما رومونو زمین ننداز...

ما اینجا بی کس و کاریم

ما که می گم دونفریم

اینجا غریبیم!


 
← صفحه بعد