انگشتها را نمی بینی
نشانه رفته به سوی من؟
و تو در التهاب تند احساسات
بر موج سواری بی اختیار
هر جا که شد
بی لنگر
بی ناخدا!
و من طناب پاره ای
بی هویت
انکار کردنی
بی نام و نشان
که می دوم در پی فرصتها
که شاید دریغ نشود از من
و کاسه کاسه محبت
گدایی می کنم از ته مانده ی سفره ی دیگران
چه زود حراج شدم
چه بی ارزش
به امید روزی که شاید
گره بخورم
و نامم قلم بخورد
و شاید هرگز
***
چه حیف شد
دین و دنیایم چه حیف!
و با تو چه همدل می شوند مردمان و چه مهربان
تا در چنگ آیی
و بر موجی که خواهند نشینی
و چه فرقی می کند ؟
زود می گذرد فصل تنهایی
و عادت رسم آدمیزاد است
و فراموشی صفتش
و با تو همدردند که عجب
حیف می شدی!
و اکنون چقدر خوشبختی!
***
و شاید تن دهی
و انگشت ندامت به دندان
که حیف می شدم
که اسیر شدم
که هزار رنگ بود
که خسته بودم
که گرسنه
که...
من اما بد نام میشوم
و شهر پر است از زنانی که دیروز خوشنام بودند.